موج بی تفاوتی در ایران !
هنگامی که به جامعه امروز بنگریم انسان هایی را مشاهده خواهیم کرد که علی رغم وجود ناهنجاری های گوناگون در اطرافشان , به گونه ای عمدی و اختیاری , خود را به نادانی و جهالت می زنند . تا نیاز نباشد به چیزی فکر کنند , چه برسد به این که بخواهند قدمی در جهت رفع مشکلات بردارند . هر موضوع را هر چند سیاه , خوب می دانند ( و با لبخندی تلخ می گویند : « مشکی رنگ عشقه ! » ) اکثریت جامعه در هر جایگاه و مقامی , عملا بدنبال بیرون کشیدن گلیم خود از آب هستند و در راستای شعار« هر کی به فکر خویشه ملا به فکر ریشه » گام بر می دارند . با وجود تمام الگو های اساطیری , سنتی و دینی – که برای در نظر گرفتن دیگران , کمک به هم نوع و اصلاح دنیای پیرامون خود وجود دارد – امروز کمتر کسی بدنبال کار های حاشیه ای و فعالیت هاب فرهنگی , اجتماعی و یا سیاسی می رود . ( به دنبال مورد آخر نرفتن شاید به این دلیل باشد که سیاست پدر و مادر ندارد و اشکال شرعی پیدا می شود ! ) مگر این که از راه های ذکر شده به نان و نوایی برسد و این موضوعات تنها روشی برای کسب قدرت و ثروت و مقام ( ارتزاق و شهوت رانی ) باشند . دیگر کسی حاظر نیست برای اصلاح جامعه ی خود هزینه ی خاصی بپردازد بجز افراد احمق و یا گروهی بسیار اندک که اراده ای قوی و هدفی بزرگ دارند . هر فرد در جامعه بدنبال آن است تا با حداقل هزینه ( به سریع ترین شکل ممکن ) به آمال خود دست یابد . شاید موضوع مطروحه در این مقاله به کام بعضی ها خوش نیاید . همان ها که از بالندگی اجتماعی و افتخارات ملی , ظاهری آراسته برای اعمال خودمحورانه ساخته اند و مدام از مشت های گره کرده ی مردمی ناآگاه و ساده اندیش و در عین حال آرمان دوست , مایه می گذارند . ( از تو حرکت , برای آن ها برکت ! ) جمعیتی که حتی درک درستی از اهداف خود ندارند و همیشه برای سرباز بودن تعلیم دیده اند تا فرمانبردار تام باشند و مانند ارتشی ها «چرا» برایشان معنایی نداشته باشد . سرزمین ایران قومی را در خود جای داده است که با تمام گوناگونی مردمانش , به تعبیری همواره جزو نجیب ترین مردم دنیا بوده و تا هنگامی که وخامت اوضاعشان از سرحد مرگ رد نشود , صدایشان در نمی آید . پیوسته به حمایت همه جانبه از رهبرانی پرداخته اند که دادخواهی مردم بر سر زبانشان جاری بوده است . اما دریغ که سردمداران این قوم هیچ گاه قناعتی در سرکیسه کردن پیروان خود نداشته اند . در طول تاریخ ایران , مردم بار ها و بار ها از کسانی که داعیه دار حقوق ملت می شدند , پشتیبانی کرده اند و تا پای جان هم ایستاده اند , اما باز هم دریغ . شاید بد نباشد به کمی قبل نگاهی بیندازیم .مردم ایران طی نسل های مختلف , فراوان برای بهبود زندگی خود قیام کرده , و با نرسیدن به اهدافشان با سر به زمین خورده اند . بار آخری که ملت ایران برای دفاع از خود , اعتقادات و حقوقش به پا خواست حدود نیم قرن پیش بود . که در نهایت به انقلاب سال 57 انجامید .انقلابی که برای هر قشری جذبه ای خاص داشت و به اسم اسلام رهبری می شد . برای آن ها که به پول و تجارت می اندیشیدند , اقتصادی سالم , برای گروهی , آوردن پول نفت بر در خانه هاشان و برای عده ای دیگر نیز آزادی در تفکرات و اعمال دینی .خلاصه این که مدینه ی فاضله ای در سر می پروراندند ( که البته به اعتقاد نویسنده , اگر حکومتی در عمل , اسلامی شود رسیدن به این اهداف , با برنامه ای درست , امری دور از دسترس نیست ) به قولی در اذهان مردم آن دوران این شعار حک شده بود : « فردا که بهار آید در اوج خدا ! هستیم » و پیشاپیش قصر های خود را در میان ابر ها در بهشت برین رزرو کرده بودند . مردم برای رسیدن به پیروزی در این انقلاب از جان و مال و هر چه که داشتند و نداشتند , خرج کردند . پس از آن نیز در هشت سال جنگ , حمایت تمام عیار خود را از ماهیتی که نهالی نوپا نامیده می شد , به عرصه ی ظهور نهادند . جنگ که تمام شد , اینک مانعی برای رشد و شکوفایی و نیل به آن اهداف متعالی وجود نداشت . یک ایران مانده بود و مردمی که سالیان دراز , بسیار فراتر از ارق ملی , دینی , تکلیف و هر آن چه در بوق و کرنا می کنند , در دفاع از یک جنبش , فداکاری و ایثار کرده بودند . سال های صلح یکی پس از دیگری سپری شدند و نوبت به نسل های بعدی رسید . ولی حتی بویی از آن بهاری که مژده داده بودند به مشام نمی رسید . کم کم چشم های انتظار از در های بسته برگشت . چشمه ها هم خشکیدند . جوانان دیروز و آن پیر هایی که مانده بودند به حقیقتی در نهایتِ تلخی پی بردند ! آن هایی که جسارت بازگویی این حقیقت را داشتند , به فرزندان خود یاد می دادند که : « ببینید ما چه کار هایی که نکردیم و آخرش چه شد !؟ شما دیگر تجربیات بیهوده ی ما را تکرار نکنید و سرتان به کار و زندگی خودتان باشد . » دیگرانی که از روی تعصب , و یا غرور – در عدم توانایی پذیرش اشتباهاتشان ( در واگذاری حکومت به افرادی نالایق ) – جرات بازگو کردن این جریان را نداشتند , با رفتار و حرکات خود , در عمل , فرزندانشان را به سمتی هدایت می کردند که بیانگر شکست آنان در رسیدن به آرزوهایشان بود . محوریت این مقاله بر اصل وقوع انقلاب , جنگ و معیار خوب یا بد بودن این اتفاقات نبوده , و کالبد شکافی حودثی که تغییر آن ها غیر ممکن است , برای پیدا کردن مقصر , اصولا امری به دور از منطق است . اما باید به شرایط موجود فکر کرد و از نتایج گذشته استفاده نمود . تا باز هم به روش اصیل ما ایرانی ها , هر کاری را بصورت آزمایش و خطا , و از صفر مطلق شروع نکنیم . مشکلی که در عنوان این نوشته نیز به چشم می خورد , دقیقا در سال های شروع آبادانی پدیدار می گردد . مهم ترین موضوع , سپردن بستری آماده برای رشد و شکوفایی , به افرادی است که با گذشت زمان ثابت کردند , حکومت را برای مردم نمی خواهند بلکه برای خودشان نگه داشته اند . البته ابزار کار ها باز همان ملت سلحشور , غیور , شهید پرور و بیچاره بودند . در ضمن نباید از انصاف به دور ماند که در ابتدای امر , عده ای واقعا بدنبال بازپس گیری حق مردم قیام کردند و چه سختی هایی هم که تحمل نکردند ! اما بسیاری از انسان ها تابع زمان و شرایط هستند و اگر آب ببینند شناگر خوبی می شوند . شاید هم از همان ابتدا ماهیانی بوده اند که در انتظار آب , با خشکی سازگاری پیدا کرده بودند ( الله اعلم !؟) .( امروزه گروهی فکر می کنند چون خودشان عده ای را انتخاب کرده و بر سر کار ها – بعنوان نماینده و وکیل خود و مردم – گماشته اند , حال باید تا ابد به حمایت بی چون و چرای آن ها بپردازند و بر هر گونه خطا وگناهی از آنان سر می زند , سرپوش بگذارند و توجیهی بسازند . در صورتیکه دقیقا برعکس باید عمل شود . هر گاه انسان فردی را به نمایندگی برمی گزیند و به پشتیبانی ودفاع از او می پردازد می باید خود بیشتر , وقبل از دیگران , بر اعمال و رفتار او نظارت داشته باشد و هر کجا از راه راست تخطی کرد فرد خاطی را کنار بزند . هر چه بعد تاثیر گذاری فرد در بالا بردن دیگری بیشتر باشد , وظیفه ی جلوگیری و برخورد با انحرافات و مقابله با کج روی ها برای او بیشتر می گردد . اتفاقا افرادی که قبلا کاری انجام داده اند امروز مدعی می شوند و احساس مالکیت نسبت به جان و مال و ناموس مردم می کنند . و این سوال شوم را بار ها تکرار می کنند که : « ما اینقدر زندان کشیدیم و شکنجه شدیم و شهید ها دادیم که افراد دیگری استفاده کنند !؟ » و این «ما» هیچ ارتباطی به مردم ندارد و تنها علامت تبدیل «من» دیروز به منی قدرت طلب می باشد .اجتماعی که پس از این همه از جان گذشتگی , بازتاب زحمات و رنج های خود را چنین دردناک دریافت می کند , دیگر حاضر نیست برای بار صدم و هزارم هزینه ای بپردازد . تا دوباره عده ای بر خان آماده چنگ بزنند , تاراج کنند و با وقاحت تمام لنگر انداخته و هر چه مانده را ارث پدرشان بدانند . عموم مردم امروز تنها بدنبال کسب آرامشی – هر چند نسبی و ظاهری – برای خود هستند , تا کمی از این هیاهو و ظلم تاریخ , که هر روز در لباسی نو جلوه گر می شود , فرار کرده باشند .تعجب بر انگیز تر آن که با تمامی این اوصاف و اوضاع و احوال , باز می بینیم که جمعیت کثیری هر بار , حضوری دشمن شکن در میادین مختلف به هم می رسانند . هر طرحی را تایید و تمجید می کنند . (چه در عمل به نفعشان باشد چه به ضررشان .) شاید این رفتار پیامد های تاریخی-اجتماعی قرن ها دیکتاتوری و استبداد باشد . با این که امروز , مردم می توانند زمام امور خود را در دست بگیرند , باز هم نسبت به آنچه برایشان تعیین می کنند راضی و ساکتند ( چه خوب باشد , چه بد ) . شاید ( که نه حتما ) ایرانیان ملتی بسیار کم توقع – و شاید هم بی توقع – هستند . حتی کمتر به خود زحمت تفکر و بازنگری امور را می دهند . آیا اگر در انقلاب سال 57 مردانی نبودند که رهبری را به عهده بگیرند و خودشان جلو بیفتند , درفش کاویان به دست گرفته و پیش مرگ دیگران شوند , قوم ایران به رسم دیرین به اطاعت از رژیم پادشاهی ادامه نمی داد ؟ نکند عادت کرده اند , فردی را جلو بیندازند و سپس خودشان به دنبالش راه بیفتند و این بار از گزینه ای جدید فرمان ببرند . بعد ها نیز که آن پیشوایان رفتند , دوباره سردرگم از وقایع رخ داده , بر کیش پدراشان , فکر کردن را به بالا دستی ها سپرده و خود به تایید و عمل خالصانه روی آورند . در نگاهی متفاوت تر , با درگیر بودن مردم به کار های روزمره , کاغذ بازی ها , سختی شرایط زندگی و امرار معاش , در جامعه ی ما , اگر گروهی هم به فکر مشکلات اجتماعی و فرهنگیِ دنیای اطراف خود بیفتند , دیگر توانایی انجام آن را نخواهند داشت . اصلا انرژی برای ادامه کار برایشان باقی نمی ماند تا انگیزه ی خود را عملی کنند . به نظر می رسد , ایجاد این شرایط , سیاست بسیار مناسبی برای از دور خارج نمودن عده ی محدود باقیمانده باشد . گروه اندکی که در عین فراوانی و سنگینی چنین مشکلاتی – هزار زنجیر به پا و تیغ بر گردن – برای مرتفع ساختن دردهای جامعه ی خود , دست از تلاش بر نداشته , و همواره در معرض شدید ترین تهدید های مالی و جانی قرار دارند . طراحی این مکانیزم آلوده از سوی سران فساد و قدرت طلب , که خود را وارث جان و مال و ناموس مردم می دانند دور از ذهن نیست . پس بهتر است برای این درد ( بی تفاوتی ) که بر جان این مرز و بوم افتاده چاره ای اندیشید . و الا این آتشی که بر جان این قوم شعله می زند , تا نسل هایی بسیار دور را خواهد سوزاند و هیچ آبی را یارای مهار آن نخواهد بود .
