هاله

خیلی خسته بودم و اصلا دلم نمی خواست خواب از سرم بپرد . اما سردم شده بود و دیگر بالشتم را زیر سرم احساس نمی کردم . کمی که هوش و حواسم جمع تر شد , فهمیدم نه پتو رویم مانده و نه توشک زیر پایم هست  .  همان طور چشم بسته , با دست دنبال رخت خواب ها گشتم اما چیزی نبود .

نسیم سردی از روی بدنم آرام می گذشت . پاهایم را داخل شکمم جمع کردم و دستانم را دور آنها گذاشتم . هیچ تاثیری نداشت .

 

پلکهایم خیلی سنگین بودند اما سوز هوا و سفتی زمین مجال خوابیدن نمی داد . کلی بد و بیراه و لعن و نفرین نثار زمین و زمان کردم و آهسته چشم راستم را تا نیمه گشودم . خیلی تاریک بود و چیزی نمی دیدم . با خودم گفتم , آخر کدام احمقی چراغ خواب را خاموش کرد است !؟ چشمم را بستم و کامل باز کردم … این دیگر چه بساطی است ! چرا همه جا خاکستری شده ؟!

 

هنوز گیج می زدم . با اکراه تمام پلک چپ را نیز بالا کشیدم . به خودم که آمدم , دور تا دورم را رنگ خاکستریِ تیره ای فراگرفته بود . مات و مبهوت اطرافم را برانداز کردم . خاکستری بود … خاکستری . همه اش خاکستری .

 

نسیم سردی می وزید و لرزم گرفته بود . چشم هایم را بستم . نفس عمیقی کشیدم و دوباره باز کردم . هیچ تغییری نکرد . همه جا سوت و کور بود . صدای ضربان قلبم را می شنیدم که تند شده بود . خس خس نفس های نامنظم که از سینه ی سرماخورده ام بیرون می زد , سکوت را پاره می کرد . من مانده بودم و , زمین و آسمانی که هم رنگ شده بودند , تا بی کران خاکستری .

 

وجب به وجب افق را از چپ به راست وارسی کردم , هیچ نبود . بار دیگر از راست به چپ . این بار چیزی شبیه یک چشمک لرزان آن وسط ها پیدا شد . بسیار ضعیف و کمرنگ . لحظه ای روشن و , آن گاه «چون موجی که بگریزد ز خود در خاموشی می خفت» .

 

مغزم دیگر کار نمی کرد . همان طور که در حال بلند شدن بودم , نگاهم به دست و پای خودم افتاد . دلم به شدت ضعف رفت . چه کسی سرتا پای مرا خاکستری کرده است !؟ انگار در تمام عالم رنگ دیگری نبود . فقط بعضی جاها کمرنگ تر و جایی دیگر پررنگ تر . فضا آنقدر روشن بود که تنها بتوانی جلوی پایت را ببینی … و شاید نشانه ای در دوردست .

 

بی اختیار به طرف همان ابهام روشنی که گه گاه  ظاهر می شد , به راه افتادم . آرام آرام شروع به شمردن کردم , با اینکه گوسفند یا ستاره ای نبود که بشمارم . یک … دو … سه … چهار , دیواری بلند پیدا شد که از زمین تا آسمان و از دو طرف تا بی نهایت رفته بود . نور , از پای آن , روشن و خاموش می شد . به شمردن ادامه دادم …سی و نه , چهل .

 

کنار دیوار رسیدم . نسیمی سرد از لابلای دو نیمه ی پنجره ای کوچک می آمد و از من گذر گذر می کرد . صدای ناله ی ضعیفی , مانند گریه ی یک بچه را با خود داشت .

 

راستی چه کسی پنجره را اینقدر پایین ساخته است ؟!

 

خم شدم و دو لنگه ی آهنی پنجره را تا آخر هل دادم . انگار پنجره هم سردش بود . دولا دولا داخل رفتم . اول پای چپ , بعد راست . وارد فضایی مکب شکل با سقفی بسیار کوتاه شدم . بطوری که اگر دستم را بلند می کردم به سقف می خورد .

 

 هنوز همان رنگ لعنتی تکرار می شد . وسط دیوار سمت چپ یک در چوبی بزرگ با کلونی سنگی قرار گرفته بود . به نظر می رسید قدمتی اساطیری داشته باشد . اما حس بدی که از آن بیرون می آمد نگاهم را به کمی آن طرف تر , به راهروی باریک گوشه ی دیوار هل داد . نور از آنجا بیرون می زد .

 

باز صدای جیغ … این بار خیلی بلند تر . آخ خ خ … به صدای ضجه ی گربه می ماند . تا مغز استخوانم تیر کشید . آهسته آهسته به سمت راهرو رفتم . آنقدر تنگ بود که به پهلو وارد شدم . هر چه نگاه کردم آخرش معلوم نبود . کمی که جلو رفتم به یک اتاق رسیدم . پرتو نور و صدایی خاص من را به درون اتاق کشاند . دم یک گربه درون تله ی موش گیر کرده بود . نور از چشم های آن گربه بیرون می زد . مانند چراغ های جلوی ماشین , فضایی مخروطی شکل را مقابل صورتش روشن می کرد . پرتوش سرد بود , خیلی سرد . رنگش را نمی دانم , ولی در هر صورت روشن بود . نه … دوباره جیغ کشید . از فرق سر تا نوک پاهایم یخ زد . چشمانم را بستم و با تکرار همان صدا باز کردم . از تقلای زیاد دمش کنده شده بود و از آن خون می پاشید . خدا را شکر , این یکی دیگر قرمز بود , قرمز .

 

از درد این طرف و آن طرف می پرید . به دیوار چنگ می زد و یک ریز جیغ می کشید . با حرکات سرش , شعاه نور در اتاق به رقص در آمده بود . سرم داشت می ترکید . درست یادم نیست در آن لحظه چه اتفاقی افتاد . انگار شیئ سفید رنگی پشت پلک هایم به یکباره ظاهر شد و کمی بعد صدای شکستن چیزی چشمانم را باز کرد . گربه روی زمین آرام گرفته بود وتکه های سفیدی دور و برش . یعنی من کاری کرده بودم ؟

 

دیگر صدایی شنیده نمی شد . نور هم داشت کم کم از بین می رفت . جلو رفتم و دم را از تله جدا کردم و با همان دست گربه را از روی زمین بلند کردم . راه آمده را تا بیرون پنجره باز گشتم . دیگر نوری نمانده بود . آن یک پرتو لرزان هم مرد . با دستم زمین را کندم و دمش را بالای سرش گذاشتم و جسدش را همانجا پای دیوار خا کردم .

 

هنوز نسیم , سرد می وزید .  توان ایستادن نداشتم . به زمین افتادم و روی همان بستر سخت به خواب رفتم .

~ توسط محمد صیاد در اکتبر 5, 2007.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.